تبلیغات


ابزار وبلاگ



کلوپ دانلود - موضوع انشا:خاطرات سال گذشته خود را بنویسید !
 
کلوپ دانلود
ادعا نمی کنیم که بهترینیم اما خرسندیم که بهترین ها ما را انتخاب کرده اند.
درباره وبلاگ


سلام. من حمید تیموری مدیر وبلاگ کلوپ دانلود هستم . امیدوارم که بازدید از این وبلاگ برایتان مفید بوده باشد. اگر نقصی در مطالب وجود داشت از طریق نظرات ویا تماس با مدیر با من در میان بگذارید تا در اسرع وقت اصلاح شود.

مدیر وبلاگ : حمید تیموری
.
نویسندگان







سال گذشته سال بسیار خوب و پر برکتی بود. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلی یک چـــرخ رفـت و له

گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش

گذشت. ما خیلی خاک بازی کردیم. من هر چی گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پیــدا نکردم. در آن روز

پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من در پارسال خـــیلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را

از مدرسه به بیرون پرت کردند. پدرم من را به مکانیکی فرستاد تا کـــــــــــار کـنم و اوســــــتای من هر روز من

را با زنجیر چرخ می زد و گاهی وقت ها که خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با

ماشین یکی از مشتری ها از روی من رد می شد.

من خیلی در کارهای خانه به مـادرم کمک می کنم.

مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می کرد ولی پدرم خیلی حسود

است و من را لای در آشـپزحانه می گذاشت. درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم

طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حــــامله است و پدرم مـــــی گویدیا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی

گویم چون می دانم که بچه ای به این انـــدازه از هیچ کجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به

مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. مــن در کوپه بسیار پدرم را عصبانی کردم و او برای تنبیه من را روی تخت

خواباند و تخت را محکـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می

کشید و مادرم خیلی ناراحت است و هــــــــی به من میگوید: .............، ولی من نمی دانم چرا وقتی

مادرم به من فحش می دهــــــد، پدرم عصـبانی می شود! در سال گذشته ما به عـــید دیدنی رفتیم و من

حدودا خیـــــلی عیدی جـمع کرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره ای خرید که

بسیار بــد آموزی دارد و من نگاه نمی کنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی نــاموسی نگاه می کند و

بشکن می زند. پــــــدرم در سال گذشته رژیم گرفته بود و هر شب با دوست هایش آب و ماست و خیار می

خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر! راستی یادم رفت پارسال ما با ماشین

خودمان داشتیم میرفتیم مسافرت که خواهرم می خواست پوست تخمه رو از پنجره بندازه بیرون که یهو یه

تریلی از کنار ماشین رد شد و دست خواهرم را از بازو قطع کرد و ما همگی خندیدیم. من خیلی سال

گذشته را دوست دارم.

و این بود انشای من





نوع مطلب :
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




تماس با ما











در این وبلاگ
در كل اینترنت




جدول یوزرنیم پسورد نود 32

 
 
بالای صفحه